حکایت عطار بصری رو شنیدید؟ همون مردی که فرصتی برایش مهیا میشه تا به دیدار امام زمان (عج) مشرف بشه اما در میان راه با شنیدن صدای رعد و برق یاد صابونهایی که تازه پخته می افته و از یاد امام غافل میشه به همین دلیل زمانی که او را به در خیمه حضرت می رسانند، حضرت او را نپذیرفته و می گویند: «بازش گردانید که او مردی صابونی است»...
حال تصور کنید که ما را به در خمیه حضرتش ببرند، آیا توان و لیاقت آن را داریم که اصلاً به آنجا برسیم؟ آیا حضرت ما را میپذیرند؟ یا مانند آن عطار برمان میگردانند؟ باز آن عطار آن قدر معرفت داشت که تا دم خیمه ببرندش، باز آنقدر لیاقت داشت که صدای حضرت را بشنود، آنقدر ظرفیت داشت که عیبش را به او بگویند، اما ما چی؟
من که آمادگی و تحملش را ندارم! من که خودم میدونم کی هستم، صدا بلند نشده میفهمم؛ میگویند بازگردانیدش که او جوانی گنهکار است، بازگردانیدش که او مردی اسیر پول و مال دنیاست، بازگردانیدش که او در بند تعریف و تمجید و خوشامد دیگران است، بازگردانیدش که او اگر از ما دم میزند به دنبال بزرگ جلوه دادن خود است...
مولا جان! من که هنوز خانه دل از غبار غیر نشستهام، هنوز محبت دنیا از دل نزودهام، هنوز غیر تو را از صفحه دل پاک نکردهام، چگونه لاف ارادت میزنم؟
مولا جان من را ببخش، از من در درگذر، میدانم با تمنای بیجا و ادعاهای گزاف تنها نمکی هستم بر زخم دیرینه دلت، اما آقا، بیا و اگر مرا نمیطلبی، لاقل در گرماگرم کوره مهرت خالصم کن، آبدیدهام کن، آقا جان! آقای من تنها دلخوشیم این است که لبخند رضایتی بر لبانتان بنشیند، که البته نمیدانم در این گفتار نیز قلبم با زبان یکرنگی میکند یا نه؟!
خسته شدم از این سنگدلی، خسته شدم، از بس دل به این و آن سپردهام و غیر تو را پسندیدهام به تنگ آمدهام، از بس که اندیشه به دلفریبیهای روزگار سپردهام پوسیدم. چشمانم سوخت از دیدن آیه و واماندگی از دیدار تو یابن رسول الله. هزار بار گفتهام که پدر و مادر وجان و مال و فرزندم به فدایت اما یکبار هم اهلیت از خود نشان ندادهام...
الهام گرفته از تئاتر «تا یک دلی»
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه بر آمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام، زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حبابوار
جمعی که پای محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی عماری و محمل، شترسوار
با آن که سر زد این عمل از امت نبی
روح الامین ز روح نبی گشت شرمسار
محتشم کاشانی
هر برگ از دفتر خاطراتم را که یاد و نام تو، بر آن نقش نباشد، به دست بادهای وحشی خواهم سپرد تا در کشالهی زمان، اسیر دست فراموشی شود.
وه که سینهام چقدر سرشار از هوای شادمانه است! انگار زیارت تو، تداوم بخش زندگی من است. اکنون به خوبی میدانم که دلبستگی به تو، همهی خستگیها را خسته میکند! اکنون در همهی رگهایم خون شور و نشاط جریان دارد. دلم، چنان به وجد آمده که هیچ تیر تکِ پویایی، به گردَش نمیرسد. شور و شعف، درهای خانهشان را به روی من گشودهاند. دیگر هیچ غربتی، قادر نیست جانم را به التهاب و اضطراب بکشاند.
من، اینک سرا پا احساس خوبیام! جهان چقدر زیبا و دوست داشتنی است؛ وقتی که تو، ای قبلهی عشق، ای ثامن الحجج، سایهی نگاه و عطوفت خود را بر سر ما میاندازی!
اکنون من خوشبختم که در شادمانی و غم، در شامگاه و پگاه، در هر گاه و بیگاه، به لیاقت زیارت تو دلشادم. و خوشا، خوشا بر هر آن که دیده و دل به راه بسپارد و دست نیازش را به بارگاه خداوند، از سمت خانهی تو به آسمان بفرستد.
ای امام همهی ایمانیان! ای ضامن همهی آهوان! دیدگان ما را از زیارت مرقد تابناک در این سرا، و از دیدار نور جمالت در سرای آخرت،محروم مدار!
برگرفته از کتاب « جرعهای از جام ولا » نوشتهی جواد نعیمی
همهی چشمهای ما، آمادهی پایبوسی تو هستند و من آمدهام تا با زنگ نقارهخانه، خوبیهای تو را به گوش جهان برسانم. آرزو دارم که داربست دلم را دربست، در اختیار رونق بهاری تو بگذارم و اجازه دهم که چلچلهی یاد تو، بر بلندترین نقطهی آن، به ترانهخوانی خو بگیرد.
نسیمی که از سمت ضریح تو میآید، زخمهای ما را التیام میبخشد و جوانههای شکفته را در سراسر زمینها و زمینهها، تضمین میکند.
ای امام هشتم! هنگامی که دستهای یاری تو، بند از سر و دست رنج دیدگان میگشاید و دلشکستگان را به کشتی رهایی مینشاند؛ لبخندهای شادِ ستارگان، صدای پاک تو را تا بارگاه شوق ملایک همراهی میکنند و آن زمان که پاسخ سبز تو، ردای راویان رنج را متبرک میکند، در همهی قلبها، زلزلهی محبت خانه میسازد.
ای مولا! اینک این روح ماست که در صحن و سرای نگاه تو، از سقاخانهی لطفت سیراب میشود. این شکوه کاشیهای حرم توست که ما را به سمت اکتشاف نور هدایت میکند.
زیباترین پروانههای عالم، شمع محبوب خود را در طوس مییابند. و آن هنگام که به نام مشهد میرسند، قیام میکنند و می گویند: «سلام بر آفتاب!»
برگرفته از کتاب « جرعهای از جام ولا » نوشتهی جواد نعیمی
سرسبزی حیات ما، از برکت وجود توست، ای مولای هشتم! چشمه سار عطوفت تو، جویباران طراوت بخش زندگانی ماست. ابرهای رحمت خود را فرمان ده که بارشخیزتر از همیشه، در آسمان دلهای ما به حرکت درآید و همهی سرزمینهای تشنهی هدایت را از میوهی شیرین ولایت سرشار و سیراب سازد.
ای هشتمین گل بوستان محمدی! ای منتهای خواهش دلها! ای آفتاب روشنِ قبلهگاه ما! ای نور مطلق امروز و فردا! ای سبزهزار سرزندگی و صفا! ای پناهگاه آهوان رمیدهی دلهای ما! تو روح باغستان زندگانی هستی. تو حضور آفتابیِ همیشهای. تو مبشّر امیدی. تو ناخدای کشتیهدایتی.
سلام بر تو و بر هر انسان شایستهای که شور و شعورش، او را به پشت پنجرهی فولاد و ضریح آفتاب میکشاند؛ پنجرهای که از عشق لطیفتر، از گلبرگ زیباتر و از همهی دنیا بزرگ تر است.
سلام بر تو، ای همیشه سبز! ای سیّد گلها! یا «علی بن موسی الرضا!» علیک آلاف التحیه و الثنا!...
برگرفته از کتاب « جرعهای از جام ولا » نوشتهی جواد نعیمی