
یا زهرا! ای همیشه اطهر! ای اسوه و الگوی همهی زنان عالم! ای منتهای فضیلت! ای شکوه هستی! ای فرزند نور! چه کسی هست که ترا بسراید؟!
ای بانو! در حُسن تربیت، در بخشندگی و در بلندنظری وارث مادر خویش بودی. نه سال در خانهی پدر و نه سال در کنار شوهر و دوش به دوش وی، نشر تعالیم اسلامی را عهدهدار بودی و افزوده بر این، به کار تربیت فرزند پرداختی و بارها و بارها از حق خود و شوهر خوبت دفاع کردی.
ای دختر رسول صل الله علیه و آله ! چه شبها را که تا سپیده دمان به عبادت ایستادی، بدان گونه که پاهایت متورم گردید! و هر گاه از نماز فراغت یافتی، در بارگاه قدس خداوند دست بر آسمان بردی و همگان را دعا کردی.
ای همسر پاک علی علیه السلام! برایت چه بنویسم؟ سینه و دست و صورت تو را رسول خدا میبوسید، تو را در جای خویشتن مینشاند و میفرمود که «از سینهی تو بوی بهشت میشنوم». به همین گونه بارها دربارهی تو فرمود: «خداوند تو را برگزیده و پاکیزه و معصوم گردانیده و بر همهی زنان برتری بخشیده». تو ای عزیز! همان بزرگ زنی که رسول مکرم صل الله علیه و آله فرمود:« فاطمه پارهی تن من است. هر کس او را شاد گرداند مرا شاد کرده و هر که او را بیازارد مرا آزرده است.»
... فاطمه همه نور است. گفتهاند آن چنان که خورشید و ستارگان آسمان، بر زمینیان نور میافشانند، ملائکه الله، در آسمانها از نور وجود زهرای پیامبر صل الله علیه و آله بهرهور میگردند. صدیقه طاهره نمونه والا و اعلای یک انسان مکتبی است. او مادر پدر خویش است. فاطمه سلام الله علیها از هر که خشنود باشد، خدای نیز از او خشنود است.
فاطمه را من چه بگویم که کیست و تو چه میدانی که کیست؟ و راز و رمز زندگی او چیست؟
زهرا سلام الله علیها سری از اسرار الهی است. آیتی از آیات حق است. رمزی از رموز هستی است. نشانهای از بزرگی و عظمت اسلام است. بیانگر صدای رسای محمدی صل الله علیه و آله و عدالت گستری علی علیه السلام است. فاطمه یکی از زنان بهشتی و سرور آنان است. نه ما به عنوان شیعی و مسلمان، که تمامی جهانیان میباید او را الگوی خویش بدانند و خط مشی زندگی و راه و روش خود را بر اساس کارکردها و اندیشههای روشن بانوی بزرگ و والامقام طرح ریزی و پیگیری کنند.
برگرفته از کتاب "جرعهای از جام ولا" نوشتهی جواد نعیمی
چه کسی امروز آواز سپید ملایک را شنید؟
چه کسی هالههای نور را در گرداگرد خورشید دید؟ چه کسی گواه مظلومیت آفتاب را نظاره کرد؟ چه کسی نگاهش را به دروازههای ابدیت دوخت تا هلهلهی جان مشتاقان نور را به گوش جان بشنود؟ چه کسی طلوع خجستهی بانو را در نور آبی ایمان نگریست؟
اکنون او آمده است! او آمد٬ دامان نگاه ما را از گلهای خنده پر کرد. اما خود دامانی پر از اندوه داشت. بالههای محبت دریای آزادگی نیز همراه او بودند.زخمهای قرنها ستمی که بر آل الله رفت٬ بر پیشانی بلند او میدرخشید. بوی سرشاری از استقامت، از تمام تنش در فضا جاری شد. آفتاب دیدگانش، تجلی دیگری از حماسه بود و عشق بر مقدمش بوسه میزد.
آمد او، با یادمان کبوتران مهاجری که سرخِ سرخ به پرواز درآمدند. از انحنای جاذبهی خاک گذشتند و تا فراسوی پردههای تن، به اعتلای اندیشه و آرمان دل سپردند.
او آمد در محفلی از « محمل بالهای ملایک!»... دردانه گیتی بود در صبوری و آفتاب بلند عصمت بود در تمامی قرون. از گامهایش رویش فریاد و شکفتن زخمی عمیق میتراوید: خشم مقدسی علیه هر چه ستم! فریادی برای رهایی انسان و دل دادن به دلدار یگانه.
او آمد و ما شادمان شدیم. اما غمی به دل داشت زینب سلام الله علیه... چرا که یادوراهی طلوع خجسته ماه بر نیزه بود. هنوز مقنعهی استقامت را بر سر داشت... هنوز دستهای کودکانهی معصومی که تنها مانده بودند، برایش تکان تکان میخورد... هنوز پیراهن کهنهی خون آلودی را به تبرک بر سینه میفشرد و از شدت اندوه از یاد انگشت بریدهی خورشید، انگشت به دهان مانده بود؛ از آن همه ظلمی که بر برادرش رفت و از آن همه شقاوت و پلیدی و سنگدلی دشمنان...
از پدر میگفت و از برادر یاد میکرد و میگریست... و آیینهها تصویر صبر زینب سلام الله علیه را تاب نمیآوردند!
آمد بانو، سرشارتر از سپیده، روشنتر از آفتاب، زیباتر از طلوع گل در یک صبح نوبهار، عطرناک و برازنده، مثل پارهای از نور، مثل حماسه، مثل شفق، مثل مطلع یک قصیده، مثل لطافت یک غزل، پوینده چون غزال، بر لب مُهری از عطش کربلا... در جستجوی دست گمشدهی برادر!... وای!...
زینب سلام الله علیه آمد، ماه آمد، خورشید آمد، بانو آمد و ما خندیدیم...
طلوع خجستهی خورشید حماسه و ماهتاب شکیبایی بر همگان تهنیت باد!
برگرفته از کتاب "جرعهای از جام ولا" نوشتهی جواد نعیمی