تبلیغات
آفتاب مهر - مطالب فروردین 1385
آفتاب مهر
مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فیهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على عِبادِكَ فیهِ الصِّیامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَیْتِكَ الْحَرامِ فى عامى هذا وَ فى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ فَاِنَّهُ لا یَغْفِرُها غَیْرُكَ یا رَحْمنُ یا عَلاّمُ

به بهانه‌ی درخشش خورشید ربیع

شب بود.... تاریک بود.... آسمون پر از ابرای سیاه بود.... تمام آسمونو می‌‌گشتی، یه ستاره هم پیدا نمی‌شد... سال‌ها بود که مردم دهکده رنگ روشنایی رو ندیده بودن.... تاریکی برای همه عادی شده بود!! زمین خوردن توی شب یه اتفاق ساده به نظر می‌رسید.... ترس از سایه‌های کوچیک هر لحظه دل مردم رو می‌لرزوند...فرار از سایه‌های بزرگ کار همیشگی مردم شده بود!! خلاصه کنم: ظلمات بود.... ظلمات!!!!

بدتر از همه این بود که مردم دیگه به شب عادت کرده بودن!............. یواش یواش داشتن روشنایی رو فراموش می‌کردن... کم کم داشت یادشون می‌رفت که اون قدیم قدیما، اون روزا که این همه ابر اخمو توی آسمون نبود، ستاره‌ها چقدر قشنگ چشمک می‌زدن!

یه شبی از همین شبا، مردم دیدن که آسمون داره اخماشو وا می‌کنه .... انگار دیگه غصه‌ای نداره.... انگار خوشحاله.... همه به هیاهو افتادن... می‌خواستن بفهمن که ابرا چرا دارن میرن؟!... چه خبر شده که آسمون داره رنگ عوض می‌کنه؟!... تا اینکه بالاخره آسمون رازشو فاش کرد.... راز آسمون یه ستاره بود!                                                                       

 

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده‌ی ما را انیس  و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

 

ستاره با نور قشنگش راه‌ها رو روشن می‌کرد تا دیگه کسی توی تاریکی زمین نخوره! با لبخند مهربونش به مردم آرامش می‌داد تا از سایه‌های کوچیک نترسن و با قدرت آسمونیش مردم رو قوی می‌کرد تا به جای فرار از سایه‌های بزرگ، با اونا بجنگن و شکستشون بدن!

ستاره توی تمام مدتی که مهمون دل مردم بود، از ستاره‌های بعدیش تعریف می‌کرد.. می‌گفت: "آهای مردم....12‌ تا ستاره بعد از من به دهکده کوچیک دنیای شما سرمی‌زنن...هر کدوم از این ستاره‌ها، مثل خورشید فروزنده است که نورش تمام عالم رو می‌گیره ولی خودش توی افقه و دست مردم بهش نمی‌رسه! مثل آب گوارا برای تشنه‌هاست؛ مثل گرما واسه سرمازده‌هاست؛ مثل چشمه است که می‌جوشه و برای مردم زندگی می‌سازه؛ مثل بارونه که براتون برکت میاره!.... آهای مردم.... یادتون نره.... ستاره آخر مثل من و همه ستاره‌های دیگه راه شما رو روشن می‌کنه و همونطور به کوچه‌هاتون نور می‌تابونه که من می‌تابونم....ستاره آخر از پدرهاتون مهربونتره، از مادراتون دلسوزتره، از هر دوستی به شما نزدیکتره!... آهای مردم.... نکنه ستاره آخر رو فراموش کنین... نکنه از راهی که براتون روشن میکنه بیراهه برین.... آهای مردم....."

 

چرخ روزگار گشت و گشت و گشت تا به روزگار ما رسید:

 

روزگار درخشش ستاره آخر!!!

 

 و هنوز صدایی از آسمون به گوش میرسه:

 

"آهای مردم .... یادتون نره!....."

 

آخرین بهار آفرین

 

در یك سرزمین كه یك پادشاه حكومت می‌كند روز آغاز فرمانرواییش برای ساكنان آن مملكت روز جشن و شادی است. چه رسد به این كه روز نهم ربیع الاول سال 260 هجری فرمان‌روایی آخرین جانشین به حق رسول خدا آغاز شده است.

حكومتی كه در عالم امكان سایه دارد و در جان هر دل شیفته پایه. آغاز چنین امامتی بزرگداشتی سزاوار می‌طلبد.

به همین مناسبت جمعی از منتظران حضرت صاحب الزمان (عج) در حرکتی نمادین اقدام به برگزاری مراسم شکر گذاری نعمت نموده‌اند .. در این طرح منتظران با 313 گل صلوات برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرتش ، خود را برای ظهور آن مولا آماده می‌سازند.

 برای شرکت در این طرح و کسب اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک فرمایید.

 

آیینه‌ی ایمان و آرمان

گلی دیگر در بوستان حُسن و بر شاخه‌ی ولایت و عترت.

گلی که عطر وجودش از مدینه تا سامرا و از آن زمان تا عصرما را خوشبو ساخته است. آن خورشید در مدینه طلوع کرد و در سامرا ما را غریب گذاشت!

نامش، رمز زیبایی و نیکویی و یادش الهام بخش صبوری و نستوهی است.

او اختر یازدهم یود و معصوم سیزدهم. گل گلزار احمدی، امام حسن عسکری علیه السلام، گوهری درخشان در عمق تاریخ است که در کوچه‌های غربت آلودِ ولایت، می‌درخشد و همچون نیاکان پاکش، فخر زیستن و معنا بخش زندگی است.

کلامش نور بود٬ پیامش نور بود و در ذهن و سینه‌اش جز تموج یاد خداوند و اندیشه کمک رسانی به بندگان او چیزی وجود نداشت و عهده‌دار مرزبانی از آیین خداوند و پاسداری از قرآن و عترت به ‌ویژه نگاهبانی از گنج آخرین٬ برکت زمان و زمین٬ مرد شکوه‌آفرین٬ یگانه‌ی دوران٬ پاره‌ی تن مؤمنان٬ حضرت صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ و چه نیکو از عهده‌ی این مهم برآمد و چه نیکوتر تابشی داشت در عرصه‌های گسترده‌ی هستی.

در عصر حاکمیت جور و ستم، رسالتِ «‌هدایت امّت‌» را بر دوش کشید و جان را فدای روشنگری راه حق و ایمان ساخت.

امام یازدهم عالمی بی‌بدیل٬ عابدی بی‌نظیر٬ زاهدی عارف٬ سخاوتمندی یگانه٬ ارشادگری سخت‌کوش و نستوه و وارث همه‌ی رنج‌های پدر بود. پاسخ‌های استوار و قاطع و مستدل او در مقابله با افکار الحادی و شُبه‌های القایی و کفر‌آمیزی‌های اغوایی٬ آبی بود که بر آتش کفر و نفاق ریخته می‌شد.

گل وجودش در باغ رسالت و امامت شکفت و از چشمه سار حکمت‌های لَدنی سیراب شد و با تربیت‌های ملکوتی به برگ و بار نشست و در بیست و هشت سالگی، پرپر گشت، با بادهای سَموم و مسموم عداوت و حسادت خلفا، با دست توطئه و با زهر جفا.

در سوگ غمش، سامرا را یکپارچه طوفان غم گرفت و اشک‌های سوزان بر دامان محبّان، جاری شد.

سلام الهی بر آن حجت الهی باد!

 

 

برگرفته از کتاب‌های"قطعات" نوشته‌ی جواد محدّثی و "جرعه‌ای از جام ولا" نوشته‌ی جواد نعیمی

 

بر بال نور

 

در خزان زندگی،

مقدم سبز بهاران تو را،

لاله افشان، نقل پاشان کرده‌ایم

ای مسافر، ای غریب، ای آفتاب!

 کوچه‌های شام غیبت

غارهای فصل حیرت گشته است.

جان خفته در ورایِ قرن‌ها،

بی‌خبر، صد مُهر غفلت خورده است.

دست‌های خالیِ نسل فراق،

پشت درها همچنان وامانده است.

دستبند بندگی بر دست‌هاست؛

مرگ تدریجی به ما افتاده است.

آنک ای آموزگار صبر و عشق،

در پگاه روزی از این روزها

پرده را یک سو بزن؛

روح‌ها افسرده است؛

آرمان‌ها مرده است.

تکسوار دشت بیداری ، بیا

آفتاب صبح پیروزی، بیا

 

برگرفته از کتاب "بر بال نور" نوشته دکتر عبدالحسین فخاری

گیسوی پریشان واژه‌ها

 

امشب هیایویی است در بیشهزار کلام، غوغایی است در فراسوی همهی نبشتهها، تعزیهای بر پاست در حریر نگاه، غلغلهای است در وادی حیرت، خونچکانی بال پروانگان تنها منظر دیدههای بی پناه است. بالش خواب ستارگان، از رویای مصایب سرشار است. زیر چشم دلها، کبود ابتلای غم است.

هر کس این روزها بتواند با عالم بالا تماس تلفنی داشته باشد، اشک خونرنگ ملایک را بر پیشانی مهتاب نظاره خواهد کرد و گیسوان پریشان آفتاب را به روشنی خواهد دید. زلف سیاه اندوه از لب دیوار حیات پیداست!...

هر کس بتواند ماهوارهی دلش را به فضای ملکوت بفرستد، تیغ برهنهی لشکر مصیبت را در جای جای جهان، حس خواهد کرد.

هر کس بتواند زیر سایهی تاکستان عرش قدم بزند، گامهایش در خاک تسلیت فرو خواهد رفت.

هر کس بتواند قد و قامت سفره نشینان مائدههای آسمانی را برانداز کند، دل غمینی آنان را به وضوح درخواهد یافت.

حالیا، دهان اندوه، همهی شادیها را بلعیده است. دل عالم گرفته است از فراق؛ غم غربت چنگ انداخته است به ضریح جانها. انگار، گوش ملایک را هم کشیدهاند تا نگاهشان را از زمین بر نچینند و ببینند چه زورقی بر دنیای اندوه، روان است!

واقعا هم که چه نوری پرپر میزند در سینه سار یادها! چه چلچلههایی از سرزمین خاطرهها به سینههای سوزان کوچ میکنند و چه پرستوهایی به پرسه، ماهتاب میروند!

نینوای جان من امروز ساز فغان کوک کرده است. دلم به وسعت بیکرانهی دریا، از اندوه، انبوه شده است. جوانهی مصیبت چقدر تکثیر میشود امشب! چقدر از آسمان، باران ارغوانی غصه میبارد! چقدر محبوب امشب از لب دیوارها نگاهها میگریزد! چه شهابهای مبارکی بر سینهی آفتابین زمان، خطی از بارش اشک فراق ترسیم میکنند! چقدر نوحهگران ناحیهی ایمان، مویه میکنند!

نوانای غمبار یاران، چه چنگی بر دلها میکشد! و چه رنگین کمانهایی، قوس غصهها را به اقصی نقاط جهان نشان میدهند!

در التهاب سپیده و فلق، جای پای کوچ نورها پیداست!

اکنون در فصل غروب خورشید، در هنگامهی غربتی هستیم که دل در چنگ مصیبت گرفتار آمده. نالههای نای فلک، از هجران آفتاب، به گوش ملک میرسد. جهان با گذار آن ستوده، طعام تلخکامی میچشد و ما، عبور مصطفای سرسبزی و بالندگی را، که هیبت کل جهان بود، از پیش دیده میگذرانیم؛ اما همهی «او»  را در سویدای دل مینشانیم و ما، در خویش میشکنیم. برپای نمیتوانیم ایستادن! خم میشویم  از نگرانی بار مصیبت.

کم نیست غمنالههای فراق در هجر خورشید، در وداع با دو ستارهی پر نور! آخر، این ماییم که در پی کسب جواز رضایت حق، از دستهای پر برکت رضای آل محمدیم.

هجرت سرداران نور، سالار مردان آفتابین، ستارگان سه گانه، سروران سپید اندیشه، در جالیز جانهای ما بذر اندوه میپاشد. سنگ مصیبت بر سینههایمان میکوبد. نیلبک قلبمان را به نجوای جدایی وا میدارد. و هنگامی که واژههایمان از پرواز میمانند، بال عقدههایمان گشوده میشود و های های کلام، چشمهای ما را به همنوایی با خود میخوانند...

و من هم مثل شما از شیشهی دیدگانم، گلاب اشک میفشانم در سالسوگ رحلت خورشید آخرین و هر دو سفیر نازنین، آن کوچندگان حریم عشق، آن قافله سالاران وادی ایمان، و دل به رویش آیینههای نگاهشان میدوزم در محشر...

و با بلوغ عاطفه در رگهای قلمم همگام میشوم تا برای شما در این مصایب دشوار، نسخهی صبوری بنویسم و از شما تقاضا کنم که برای من و برای خویشن بالهایی آرزو کنید برای پریدن به ساحت قدس مصطفی و مجتبی و رضا!« صلوات الله و سلامه علیهم » و برای نوشیدن نور ناب نوازش آنان!

 

 

برگرفته از کتاب "جرعه‌ای از جام ولا" نوشته‌ جواد نعیمی