الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المومنین و الائمة المعصومین علیهم السلام
غدیر٬ یک نشانهی سبز است بر کاکُل زمین! غدیر٬ یک اشارهی روشن است بر چهرهی زمان! غدیر تلاوت نور است از لبان فلق! غدیر٬ حلاوت بیداری است در چشمان فجر!
غدیر٬ شامهی جهان را معطر کرده است٬ روح نسیم را نوازش داده٬ آفتاب را روشن کرده٬ ماهتاب را دلنوازی بخشیده٬ انسان را سرافراز ساخته و امتداد نگاهها را به سمت آبی اخلاص هدایت کرده است.
غدیر٬ حماسهی قدرت حق است! برکهی کرامت آدمی است! معنای والای هستی است! غدیر٬ بازوان سرشار از قدرت آفرینش است! غدیر٬ قادر است گرد و غبار کدورت را از بیابان سینهها باز شوید و سبزی صداقت را در گلدان دلها آبیاری کند.
غدیر٬ یک حادثهی ساده نیست! حدوث شگفت انگیزترین رویدادی است که بشر به چشم خویش دیده است. غدیر٬ دروازهی رهایی انسان از قید قدرتهای دروغین است. غدیر٬ گسترهای وسیع از عظمت مطلق است.
در برکهی مبارکی که از آن سخن میرانیم٬ حیات به دنیا آمده٬ روشنایی قوت گرفته٬ بال پرواز انسان روییده٬ کبوتر فرزانگی پر گشوده و خداوند رمزی را میان خویشتن و بندهاش قرار داده.
غدیر تجلی خواست خالق٬ روح آفرینش٬ برانگیزانندهی ستایش و دستهای بلندی است که انسان خاکی را به افلاک میکشاند.
غدیر٬ سفرهی سوری است که برای تمامی گُلها پهن کردهاند. غدیر٬ جمال طبیعت است و کمال معنویت. اگر غدیر نمیبود٬ جهان بیگمان کمبودی شدید را احساس میکرد. سمندر صفا و صداقت از آتش غدیر٬ جان گرفته و یاسمن سرور و سادگی از رشحهی ملکوتی غدیر بالندگی یافته است.
غدیر٬ برکت همهی احساسهای معنوی است. غدیر٬ دریای جاری خیرات نبوی است. غدیر٬ آیینهی روشنِ آیین است. غدیر٬ ستاره فروزان شبهای دیجور بشر است. غدیر٬ دریایی بیکرانه است٬ جاری بر همهی جانهای پاک و اندیشههای تابناک.
غدیر٬ گل همیشه بهار زندگانی ماست . غدیر٬ صدای شکفتن گلهای معناست. غدیر ادامهی همهی تلاشهای زیباست. برکهی برکتهاست. غدیر٬ انگشت اشارهی پروردگار است به سوی زمین! غدیر٬ حرمت فزای آسمانهاست. غدیر٬ پارهای از دلهای ماست.
آفتابی که در غدیر درخشید٬ همهی تالابهای تیرگی را خشکانید و رایحهی زندگانی را در رگهای دنیا دوانید.
شکوه دلربای غدیر، به مبارکی، ارزانی همه ی دل های دریایی باد!
برگرفته از کتاب "جرعهای از جام ولا" نوشته جواد نعیمی
از جادههای نور، شمیم دلانگیز و عطر آگینهای میآید که جان را طراوت میبخشد و روشنایی آینهها را دو چندان میکند. تابش و بارش لبخندهای آفتاب و گل غنچهی ماهتاب، بر بلندای بام دلها، لطف و طراوتی ویژه را نشانه است.
سالگشت جشن ستارههاست و آسمان شادمانه ترین رنگ آبی را دارد! عطردل انگیزی از بوستان امامت وزیدن گرفته است. نسیم، از شوق هلهله میکند. گلها، بی قرارِ دیدارِ گلترین هستند! بلبلکان از شور و سرور سرمستند و مدینه آغوش برگشوده است تا گلباران زمین را در پهنهی زمان به نظاره بنشیند و مسافری دیگر از دیار حقیقت را، به دامن بگیرد.
سلام بر سیّد و سالار و سرور!
سلام بر نور، بر ستاره، بر دهمین گیسوی بافته شده از چکاد روشن خورشید!
سلام بر تابناکترین ودیعهی الهی در زمین، سبط رسول و حجّت مقبول!
سلام بر تلألؤ دهمین گوهر پرورده در صدف عصمت!
سلام بر سیّد کامل، سرور عادل، پدر همهی فضایل، طرفه معجون زندگی جاوید و گل خوشبوی خورشید.
هدایتگر راه رهایی، حضرت امام هادی علیه السلام راوی تمامی روشنایی است. او یادگار فضیلت و پارسایی، سخاوت و پاکیزگی و اصالت خانوادگی است.
گامهایش تثبیت کنندهی آیین حق و غبار زدایندهی آیینههای زلال حقیقت از کدورت و تیرگیهای جهالت به شمار میرفت.
میلاد خجسته و پر فروغش مبارکتر باد و راه روشن و آسمانیاش هماره مسیر اصلی ما باد!
برگرفته از کتاب "جرعهای از جام ولا" نوشته جواد نعیمی
صدای شیهه اسبی میآید،
از آن دورترها؛
-دورترهایی که در دسترس نیست-
شورهزاری حائل است که نامش «کویر غفلت» است!
صدایش را نزدیکتر میخواهم؛
که سواری عزیز بر پشت دارد.
«کفشهای بیداریم »کجاست؟
باید آن را در «چشمه نماز» جا گذاشته باشم؛
-که روزانه پنج بار باید خود را در آن شستشو دهم –
لباسهایم در ایستگاه دعا مانده است؛
-که پوشش مناسب برای گذر از سرمای یأس است!-
«عینک دودی» را از چشم برداشتهام؛
کمر همت را بستهام؛
و با آن کفش و لباس – بیداری و دعا-
به مثابه کلیدهایی برای خروج از کویر غفلت و ورود به دشت بیداری عزم حرکت میکنم...
در آستانه رفتن به « آینه» نگاه میاندازم؛
در آینه به «خود»، دقیق میشوم؛
آینه، هماره مرا متوجه «خود» کرده است؛ میگوید:
این تویی بر بلندای جوانی
و بهرهمند از زیبایی
که بین همتایان میخرامی و جلوه میکنی؛
میتازی و مینازی!
درنگ کن، هنوز وقت بسیار است!
میدان آرزوها را نگشتهای
به خود دقیق شو!
پیرایشی، آرایشی، لذتی، کامی؛
ازدواج، فرزند، خانه، سفر، کار، درآمد...
«خود» را از یاد مبر!
«آینه رفاه» مانع میشود
اما دوباره صدای شیهه اسب میآید
از آن دورترها؛
شیدایی بر آینه فائق میشود.
اسب که را میخواند؟
-مرا یا دیگری را؟-
پشت میکنم به «آینه رفاه»،
سپیدی آن اسب مراد،
چشمم را به میهمانی خوانده است!
بوی «بهار» میآید
نه از آن نوع بهارها که با یک باد پاییزی
به دالان زمستان میروند!
و لطافتشان در زیر لحاف برفها مدفون میشود؛
و در یخبندان از حرکت میایستد.
نفس عمیقی لازم است در هوای بهاران
-بهاران جاودانی که خزان نمیشناسد-
تا طعم شکوفههای دیرپا را
به جویندگان عسل نشان دهد!
پشت به آینه حرکت میکنم.
هنگام خروج از در، میخِ در مانع میشود.
به لباس گیر میکند
و محکم، میخکوب میکند!
میگوید: چند چیز یادت رفته است؛
-کجا با این عجله؟-
خانه را به که سپردهای؟
کار را؟
اموال را؟
در فراق دوستان چه میکنی؟
جواب معترضان را چه میدهی؟
از همه اجازه گرفتهای، خداحافظی کردهای؟
امنیت راه را چه میکنی؟
تو اهل اینجایی اینجا را رها مکن؛
برگرد، همه چیز در انتظار توست...
میگویم :نه، مرا منصرف مکن ای «میخ وابستگیها»
لباسهایم را رها کن
وگرنه خود را از دست تو رها خواهم کرد؛
اگر چه قسمتی از لباسم در دست تو بماند.
دیگر«هوایی» شدهام؛
شناسنامهام را به«نور» گره زدهام؛
عطر یار را از دور دست استشمام کردهام؛
اینک اسطوره نور بر اسب سپید نشسته است؛
و آن «باره سرافراز»
با یالهای طلایی بر « دشت آمادگی» میتازد
و شیهه میکشد
و جانهای مشتاق را صدا میزند؛
تا کدام جان « هوایی» شود؛
او نیز شیههای بکشد،
و به شیهه اسب، لبیک گوید ...
لباسهایم را از چنگ میخ بیرون میکشم؛
و از در بیرون میزنم؛
پشت به آینه و میخ
-رفاه و وابستگی-
در امتداد کویر میدوم.
برای خروج از ظلمت غفلتها،
به مشعل راهم که بر باره سپید نشته است؛
چشم دوختهام.
میدوم و با زمزمه باد،
نام او را صدا میزنم؛
قاصدکی لطیف را با باد ، روانه میکنم؛
تا پیش از من به آنجا رسد
و حکایت شیدایی مرا قصه کند.
- که او سبکبال است و سبکبالها
زودتر میرسند-
صدای شیهه اسب را میشنوم؛
اما این بار نه از آن دورترها،
که از این نزدیکیها...
برگرفته از کتاب بر بال نور نوشته دکتر عبدالحسین فخاری
از جمله وظائف واجب در مِنی (برای کسیکه حج تمتع بجا میآورد) بعد از رمی «جمرة عقبه» در روز عید قربان، کشتن حیوانی (شتر یا گاو یا گوسفند) است که فربه و بیعیـب بـاشـد و این عـمل را از آن نـظـر که عـبـادت است و وسیـله تـقـرب به خـدا اسـت، « قربان » میگویند.
قربانی، رمز فداکاری و از خود گذشتگی و دادن جان، در راه محبوب و حد نهائی تسلیم در برابر معبود است. یعنی همچنانکه خون این قربانی را در راه تو ای خالق یکتا، بیدریغ میریزم، حاضرم بدون هر گونه تعلل، در راه دفاع از حریم دین و اجرای فرامین آسمانی تو، از جان خود نیز بگذرم و خون خود را تقدیم پیشگاه اقدست نمایم و بگویم :
" به نام خدا، روی خود را بسوی خداوندی میگردانم که آسمانها و زمین را پدید آورده است، در حالیکه خواهان حق و متمسک به اسلامم و از مشرکین نمیباشم. بحقیقت که نماز و قربانی من، مرگ و حیات من، مختص به خداوندی است که پروردگار جهانیان است. بارالها، (هرچه که دارم از موفقیت برای عبادت و بندگی) از تو و برای تو است " .(1)
و چشم دنیا را به هزاران سال پیش بر میگردانیم و صحنه عجیب و تکان دهندهای از معرفة الله و تسلیم در برابر معبود را میبینیم که پدری پیر و کهنسال با چهرهای نورانی که آثار عظمت و جلالت روحش از سیمای متین و آرامش نمایان است، در همین وادی، ایستاده و آستین، بالا زده و تیغ برندهای در دست گرفته است، در حالیکه فرزند جوان خود را که اندامی موزون و رخساری زیبا دارد، بر زمین خوابانده و با قوت قلبی تمام، تیغی برٌان، به گلوی فرزند جوان میکشد که : " فرزندم من ماموریت الهی دارم که ترا ذبح کنم." (2)(3)
فرزند جوان هم، بی ترس و وحشت و خالی از هرگونه تردید واضطراب، حنجر خود را در اختیار پدر نهاده که: " پدر، به آنچه که مأمور گشتهای، عمل کن ، که من هم به خواست خدا از صبر کنندگان خواهم بود. " (4) راستی که این درجه از اخلاص در عبودیت، در خور آن مرتبه از لطف و عنایت حضرت باری است که میفرماید: "ذبح عظیمی فدایش کردیم." (5)
گوسفندی از جانب خدا، به وسیله جبرئیل امین فرشته مقرب الهی، به جانب ابراهیم (علیه السلام)، اعطا گردید که در عوض اسماعیل(علیه السلام)، آنرا ذبح نماید.(6) و تقدیر بالاتر آنکه، برای تعظیم و بزرگداشت این قدرت ایمانی و نیروی اخلاص و تسلیم در برابر خدا، مقرر شد که هر سال در موسم حج، در وادی منی، این خاطره توحید و خدا دوستی، تجدید شود و به دست حجاج و زوار بیت محرم، گوسفند، گاو و شتر (درحد توانایی افراد) ذبح گردد، تا آن صحنه فوق العاده درخشان توحید و فداکاری و از خود گذشتگی آن دو عبد موحد مخلص (ابراهیم و اسماعیل) در راه خدا، برای همیشه در دنیا، زنده بماند و سندی کاملا محسوس و مشاهد، در دست عائله بشر، برای نشان دادن شرف آدمیت باقی باشد.
« برگرفته از کتاب "حج برنامه تکامل"، تألیف آیت الله ضیاء آبادی » (با اندکی تصرف )
پی نوشتها:
1. دعای هنگام ذبح قربانی، نقل از امیر المؤمنین (علیه السلام) (وافی، جلد 2، کتاب الحج، صفحه 169)
2. سوره الصافات، آیه 102
3. خواب های انبیاء هرگز خواب شیطانی، یا مولود فعالیت قوه واهمه نیست، بلکه گوشهای از برنامه نبوت و وحی آنهاست. به این ترتیب در خوابهای آنها هیچگونه خطا و اشتباهی رخ نمیدهد . . . امری که به ابراهیم شد یک امر امتحانی بود یعنی هدف آن بود که روشن شود که او تا چه اندازه آمادگی اطاعت فرمان خداوند را دارد( تفسیر نمونه ، ذیل آیه 102 سوره صافات)
4. سوره الصافات، آیه 102
5. سوره الصافات، آیه 107 6. کافی، جلد 4، صفحه 208
برگرفته از سایت رشد
نام بلندش، نام فرخندهی «محمد» بود و نشانی از خود وی را به همراه داشت:«ستوده» ستوده شده با زبان آنها که او را میشناختند و با وی دمساز شدند و لقبش «باقر» بود؛ چه آن که دریای علوم و دانشها را باز شکافت و اسرار و رازها و رمزهای دانش را برای دیگران برملا ساخت.
اماما! ای باقر العلوم! تو در آن تاریکزار، چتر علم و ایمان را گستردی و میوههای دانش را از درختهایی در کویر دلها رویاندی و به نیکویی رسالت ابلاغ آیین حق را به انجام رساندی. ای طاهر و مطهر! ای جامع علوم و دانشها! ای ابلاغگر عزیز دین خدا! ای عارف راستین! ای سنگربان دین مبین! صدای پاک تو تا انتهای تاریخ ماندگار است...
برگرفته از کتاب "جرعهای از جام ولا" نوشته جواد نعیمی