نمیدانستم بیایم یا بمانم
همه میگویند دست پر بیا
اما مهدی جان!
من هر گاه پیشت میآیم دست خالیم
هیچ میدانی؟
آب میشوم تا دستم رو میشود
گاهی هم نمیآیم به خیال اینکه دستم را نبینی
سخن نمیگویم به گمان اینکه بیمایگیام را ندانی
اما چه میشود کرد؟
آخرش چه؟
مگر مهرت دلم را رها میکند؟
مگر یادت از یادم پا میگیرد؟
مگر دوریت را تاب میآوردم؟
تو که از من انتظار پیشکشی نداری
پس میآیم دست خالی، پر از سیاهی،
میآیم که سپیدم کنی.
سلام، سلام ای عزیز دل، سلام امید من...