تبلیغات
آفتاب مهر - شب ِگریه‌ی ستاره‌ها
آفتاب مهر
مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فیهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على عِبادِكَ فیهِ الصِّیامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَیْتِكَ الْحَرامِ فى عامى هذا وَ فى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ فَاِنَّهُ لا یَغْفِرُها غَیْرُكَ یا رَحْمنُ یا عَلاّمُ

شب ِگریه‌ی ستاره‌ها

دست‌هایت پلیدتر از آن است که شایسته‌ی نفرین باشد! تو، نفرین را هم به نفرت واداشتی، ای ستور سیاهی! ای تارتن تباهی! ای هیچ! مادام که شمشیر تو فرا رفت، عرش فرود آمد و آن هنگام که ضربه‌ی تو بر فرق جهان نشست، قیامت به پاخاست. «شقی‌ترین انسان در تمام جهان» کوچک‌ترین صفتی است که بر تو می‌زیبد، ای همه‌ی پلیدی! خزان گرفته‌ترین واژه‌ها را حیف است که با نام تو بیالایم، ای همهمه‌ی واهمه‌های پریشان! فرزند ارشد پلیدی! پیمانکار نابکاری! تالاب خزه‌های خذلان! چگونه از پله‌های پلیدی بر فراز رفتی و راهی به سوی فرق بلند فاتح قله‌های فرزانگی گشودی؟ شناگر شیطنت! چگونه بی محابا دریا را شکافتی و نیم نگاهی به ساحل نینداختی؟ شوربخت‌ترین موجود روزگاران! شقاوت نگاه تو، گناه را آلوده ساخته است. سیاه‌ترین نقطه در قلب تو پدیدار آمد که با سپیده‌ترین تن عالم به ستیزه برآمدی. نام تو، زشت‌ترین کلمات را بی‌حرمت کرده است. تو، به کسب انتهای نفرت تاریخ نایل آمدی! ای سایه‌ی هولناک! هلاکت هماره از آن تو باد که دست خورشید را از سر روزگار بریدی! تب تبانی با ابلیس، انیس تو شده بود، که کام زمان را به زهر آلودی و به تحریک شب، بر پگاه هجوم آوردی؟ تاریخ تو را تخطئه می‌کند، خطابه خوان خطایا! زنگوله‌ی گردن زندیقان!...


امشب، شب فروچکیدن قطره قطره دل‌هاست؛ شب گریه‌ی ستاره‌هاست.

امشب، شب سرآسیمگی ابر پاره‌هاست، شب ضجه‌ی همه‌ی سیاره‌هاست.

زمین می‌لرزد و قصه‌ای از غصه‌ی تلخ حادثه را بر زبان دارد. مردی نشسته است اکنون، بر بستری از خون! مردی که وقتی خداوند می‌خواست اندکی در زمین تجلی کند، او را آفرید و به آسمانیان نشان داد. مردی که «الرحمن» آمد. قبله را او تعیین کرد و همه‌ی دل‌ها را به سوی زادگاه خویش کشانید.

آه، ای حلقه‌ی در! ای مرغابی‌های سینه در! ای نوحه‌گران آشنا! چه نیکو می‌شناختید آن بزرگ قبیله‌ی قبله را که دامنگیرش شدید. و چرا ... چرا رهایش کردید؟! چرا دست از دامان معطر و خورشیدی‌اش کشیدید؟!

حالیا ای پدر اجتماع! ای شجره‌ی طیبه طوبا! ای عصاره‌ی همه‌ی گل‌های معنا! ای حضرت مولا! ما همه داغدیدگان تو هستیم.

ای مولای به خون خفته! دل‌های ما را بیدار کن. جام گوارای ولایت را از ما دریغ مدار، باغستان دیده‌ها و سینه‌های ما، از طراوت گل یاد و نام تو معطر است.

دل پریشانی مؤمنانه‌ی ما، در مصیبت فراق تو، محک دلداگی ما به حضرت توست. در سوگ خویش، دستی به تسلا بر سر دل‌های ما بکش!

برگرفته از کتاب"جرعه‌ای از جام ولا" نوشته‌ی جواد نعیمی

 

در خلوت بیداران شب زنده‌دار، دستی به دعا و چشمی به امید، به سوی خدای غفار داریم و در شب‌های قدر و در نای نیاز، نجوای عارفانه سرمی‌دهیم.

و بیاییم در لحظات ناب دعا و نیایش، در صدر خواسته‌هایمان از درگاه الهی، ظهور آن حاضری را بخواهیم که هر دم انبیاء و اولیاء‌ الهی و همه موجودات این عالم خواستار تعجیل در ظهورش هستند:

«اللهم عجل لولیک الفرج»