نسیم سحری جانمایهی عشق را به گسترهی خاک بخشید. سرشاخههای مهربان درختان گونه روی گونهی فلق نهادند. آبشاری از نور، از خندههای شادمانهی خورشید، به میهمانی زمین آمد. هوا عطر آلود و عنبر آمیز شد. کبوتر سپیدی به پرواز درآمد. سیلانی از عشق، جوششی از شکوه، رویشی از جوانههای تبسم، تغزلی بر لبان خندان سپیدهدم، طراوت صبحگاهی را به ارمغان آورد. جاری شور و سرود در کوچههای شهر مدینه حکایت از خبری تازه داشت...
روز که بالا آمد شادابهی طرب دل غمینیها را شست و باد در گوش کاجها و صنوبرها حدیث تهنیت خواند. به زودی خبر در همه جا پخش شد. او به دنیا آمده بود...
نام بلندش، نام فرخندهی «محمد» بود و نشانی از خود وی را به همراه داشت:«ستوده»، ستوده شده با زبان آنها که او را میشناختند و با وی دمساز شدند و لقبش «باقر» بود؛ چه آن که دریای علوم و دانشها را باز شکافت و اسرار و رازها و رمزهای دانش را برای دیگران برملا ساخت. ابوجعفر کنیهاش بود. نسب از سویی به «سیٌد سجاد» میبرد و از سویی به «فاطمه» دختر امام دوم.
اماما! ای باقرالعلوم! تو در آن تاریکزار، چتر علم و ایمان را گستردی و میوههای دانش را از درختهایی در کویر دلها رویاندی و به نیکویی رسالت ابلاغ آیین حق را به انجام رساندی. ای طاهر و مطهر! ای جامع علوم و دانشها! ای ابلاغگر عزیز دین خدا! ای عارف راستین! ای سنگربان دین مبین! صدای پاک تو تا انتهای تاریخ ماندگار است...
برگرفته از کتاب ¤ جرعه ای از جام ولا ¤ نوشته جواد نعیمی