تبلیغات
آفتاب مهر - آینه و میخ!
آفتاب مهر
مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فیهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على عِبادِكَ فیهِ الصِّیامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَیْتِكَ الْحَرامِ فى عامى هذا وَ فى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ فَاِنَّهُ لا یَغْفِرُها غَیْرُكَ یا رَحْمنُ یا عَلاّمُ

آینه و میخ!

صدای شیهه اسبی می‌آید،

از آن دورترها؛

-دورترهایی که در دسترس نیست-

شوره‌زاری حائل است که نامش «کویر غفلت» است!

صدایش را نزدیک‌تر می‌خواهم؛

که سواری عزیز بر پشت دارد.

«کفش‌های بیداریم »کجاست؟

باید آن را در «چشمه نماز» جا گذاشته باشم؛

-که روزانه پنج بار باید خود را در آن شستشو دهم –

لباس‌هایم در ایستگاه دعا مانده است؛

-که پوشش مناسب برای گذر از سرمای یأس است!-

«عینک دودی» را از چشم برداشته‌ام؛

کمر همت را بسته‌ام؛

و با آن کفش و لباس – بیداری و دعا-

به مثابه کلیدهایی برای خروج از کویر غفلت و ورود به دشت بیداری عزم حرکت می‌کنم...

در آستانه رفتن به « آینه» نگاه می‌اندازم؛

در آینه به «خود»، دقیق می‌شوم؛

آینه، هماره مرا متوجه «خود» کرده است؛ می‌گوید:

این تویی بر بلندای جوانی

و بهره‌مند از زیبایی

که بین همتایان می‌خرامی و جلوه می‌کنی؛

می‌تازی و می‌نازی!

درنگ کن، هنوز وقت بسیار است!

میدان آرزوها را نگشته‌ای

به خود دقیق شو!

پیرایشی، آرایشی، لذتی، کامی؛

ازدواج، فرزند، خانه، سفر، کار، درآمد...

«خود» را از یاد مبر!

«آینه رفاه» مانع می‌شود

اما دوباره صدای شیهه اسب می‌آید

از آن دورترها؛

شیدایی بر آینه فائق می‌‌شود.

اسب که را می‌خواند؟

-مرا یا دیگری را؟-

پشت می‌کنم به «آینه رفاه»،

سپیدی آن اسب مراد،

چشمم را به میهمانی خوانده است!

بوی «بهار» می‌آید

نه از آن نوع بهارها که با یک باد پاییزی

به دالان زمستان می‌روند!

و لطافتشان در زیر لحاف برف‌ها مدفون می‌شود؛

و در یخبندان از حرکت می‌ایستد.

نفس عمیقی لازم است در هوای بهاران

-بهاران جاودانی که خزان نمی‌شناسد-

تا طعم شکوفه‌های دیرپا را

به جویندگان عسل نشان دهد!

پشت به آینه حرکت می‌کنم.

هنگام خروج از در، میخِ در مانع می‌شود.

به لباس گیر می‌کند

و محکم، میخکوب می‌کند!

می‌گوید: چند چیز یادت رفته است؛

 -کجا با این عجله؟-

خانه را به که سپرده‌ای؟

کار را؟

اموال را؟

در فراق دوستان چه می‌کنی؟

جواب معترضان را چه می‌دهی؟

از همه اجازه گرفته‌ای، خداحافظی کرده‌ای؟

امنیت راه را چه می‌کنی؟

تو اهل اینجایی اینجا را رها مکن؛

برگرد، همه چیز در انتظار توست...

 

می‌گویم :نه، مرا منصرف مکن ای «میخ وابستگی‌ها»

لباس‌هایم را رها کن

وگرنه خود را از دست تو رها خواهم کرد؛

اگر چه قسمتی از لباسم در دست تو بماند.

دیگر«هوایی» شده‌ام؛

شناسنامه‌ام را به«نور» گره زده‌ام؛

عطر یار را از دور دست استشمام کرده‌ام؛

اینک اسطوره نور بر اسب سپید نشسته است؛

و آن «باره سرافراز»

با یال‌های طلایی بر « دشت آمادگی» می‌تازد

و شیهه می‌کشد

و جان‌های مشتاق را صدا می‌زند؛

تا کدام جان « هوایی» شود؛

او نیز شیهه‌ای بکشد،

و به شیهه اسب، لبیک گوید ...

لباس‌هایم را از چنگ میخ بیرون می‌کشم؛

و از در بیرون می‌زنم؛

پشت به آینه و میخ

-رفاه و وابستگی-

در امتداد کویر می‌دوم.

برای خروج از ظلمت غفلت‌ها،

به مشعل راهم که بر باره سپید نشته است؛

چشم دوخته‌ام.

می‌دوم و با زمزمه باد،

نام او را صدا می‌زنم؛

قاصدکی لطیف را با باد ، روانه می‌کنم؛

تا پیش از من به آن‌جا رسد

و حکایت شیدایی مرا قصه کند.

- که او سبکبال است و سبکبال‌ها

 زودتر می‌رسند-

صدای شیهه اسب را می‌شنوم؛

اما این بار نه از آن دورترها،

که از این نزدیکی‌ها...  

برگرفته از کتاب بر بال نور نوشته دکتر عبدالحسین فخاری